هیجان انگیز بود ،چه اسم های جالبی ، هیچ کدوم از اسم ها من رو یاد دوستانم نمی انداختند ، من اعلام دوستی با اونها نکرده بودم ولی مثل اینکه توی دنیای مجازی
انتخاب کننده شخص دیگری است ، خوب این هم از فواید اد کردن اون هم بدون اجازه است
چهار ، پنج تایی روشن بودند کافی بود یکیش رو انتخاب می کردی   
هر کدام زرق و برق خودش رو داشت ، اولی عکس خودش رو گذاشته بود ، از نظر قیافه بد هم نبود
 دومی یه تصویر از یه خانم گذاشته بود (  از شرح آن معذورم )
تا رسیدم به چهارمی 
عکس قشنگی بود ! خیلی قشنگ ! تصویری از یک آسمان
بدون مقدمه نوشتم : ببخشید میشه بگید چرا این عکس رو انتخاب کردید
نوشت : اول سلام
نوشتم: علیک السلام
نوشت : آسمون تنها جایی که خدا رو به یادم میاره
نوشتم: یعنی چی ؟
نوشت : این عکس رو گذاشتم تا چراغ قرمزها رو رد نکنم
نوشتم : خوب تا حالا چراغ ها همه سبز بودند
نوشت : گاهی چراغ سبز هست ولی باز آدم هایی هستند که هنوز خوابند
نوشتم : یعنی کسی پیدا نمیشه که با بوقش بتونه آدم رو بیدار کنه
نوشت :کسایی هم پیدا میشند که این صدا رو نشنوند
نوشتم : پس اون عکس  دیگه تو رو به یاد خدا نمی اندازه
نوشت :ولی هنوز باورش دارم
نوشتم: این چه باوریه که تو رو هنوز پشت چراغ سبز نگه داشته
نوشت :صد بار اگر توبه شکستی باز آی 
نوشته شده در  دوشنبه 10/4/1387ساعت  12:3 صبح  توسط حدیث 
  نظرات دیگران()

همین طور که گلها رو پرپر می کرد
  یاد این حرف مادرش افتاد که می گفت با پرپر کردن گل زیبائیش را نمی توان یافت ،
 راستی مامان این جمله قشنگ رو کی گفته ؟ 
ولی مامان اینها گل نیستند اینها تمام روزهایی هستند که پیشم بودی ، می بینی چقدر کم اند
همه میگن اون روزها رو باید محو کنم
همه میگند باید اون گلها رو پرپر کنم
ولی مامان ، مگه میشه تو رو فراموش کرد
اصلا این حرفها رو ول کن
بگو کجایی ؟
می دونی مامان باید بدونم
اگه ندونم ، چطوری روز مادر بیام و بغلت کنم ، چطوری اون گلی رو که دوست داری به دستت بدم
مامان چرا حرف نمی زنی ؟
مامان یه چیزی بگو ؟
کجا بیام ؟
 


 


نوشته شده در  سه‏شنبه 4/4/1387ساعت  9:44 صبح  توسط حدیث 
  نظرات دیگران()

خیلی جالبه ، این روزها بیشتر افراد قصد دارند سر هم کلاه بزارند
وقتی هم ازشون می پرسی ، شما دیگه چرا ؟ به راحتی می گند  کیه که این روزها کار درست کنه .  تا حالا خیلی ها رو دیدید که ماشین خریدند و یا فروختند اما کاش پشت صحنه ها رو هم میدید بعضیا از اونجایی که احتمال می دهند این ماشینی رو که خریدند یه روزی خواهند فروخت  ، حالا به هر علتی از همون روز اول آینده نگری می کنند میروند و این کیلومترشمار ماشین رو قطع می کنند و بعد کیلومترها مسافت رو طی می کنند ، بدون اینکه کیلومترشمار چیزی رو نشون بده و بعد هنگام فروش به خریدار می گند این ماشین مسافت زیادی رو طی نکرده و این باعث میشه که به ظاهر ضرر نبینند آیا این آقا یا خانم محترم نمی دونند که با همین کار دارند کلاهبرداری میکنند و پول حرامی رو وارد زندگیشون می کنند و جالب تر این که وقتی توی اخبار می شنوند که یک شخص کلاهبرداری کرده ، کلی فحش و ناسزا تحویلش می دهند و به روی خودشون نمی یارند که خودشون هم یکی از اونها هستند





نوشته شده در  شنبه 1/4/1387ساعت  11:12 صبح  توسط حدیث 
  نظرات دیگران()

- راستی چرا خواهرتون به مسجد نمی یاد


چیزی برای گفتن نداشتم ، سکوت کردم


- التماس دعا من دیگه باید بروم


توی راه مدام به این فکر می کردم چه جوابی باید می دادم ؟ آیا اصلا جوابی داشتم برای گفتن یا نه !


به یاد آوردم روزهایی که خواهرم هر جا که بود خودش رو به مسجد می رسوند تا نماز رو به جماعت بخونه ، وقتی به خونه رسیدم داشت با رایانه کار می کرد  رفتم پیشش و گفتم امروز توی مسجد دوستات می گفتن چرا نمی ری مسجد !?


- می گفتی داره برای شما دعا می کنه


هیچی نگفتم واز پیشش رفتم ، بالاخره بعد چند ساعتی کار با کامپیوتر خسته شد و اومد پیش اهل خونه


 بابا و مامان و  من داشتیم به سخنرانی های آقای قرائتی  گوش می دادیم با نگاه سرد و بی اعتنایی رفت و گرفت خوابید اصلا  تمایلی به گوش دادن سخنرانی نداشت  ، هممون تعجب کردیم اون عاشق سخنرانی ها ی آقای قرائتی بود مثل این بود  


که اعتقاداتش زیر و رو شده ، دیگه نمی دونستم چی کار باید بکنم  ، این همون آبجی خوب من نبود !


ذهنم رفت  به جوابی که چند ساعت پیش داده بود« می گفتی داره برای شما دعا می کنه »


گفتم شاید من و یا کس دیگر که ما رو به عنوان افراد مذهبی میشناسه کاری کردیم که ... و اون  رفتار ماها رو در مقابل دین قرار داده ، نه خودش چیزی می گفت و نه ما می دونستیم چه مشکلی پیش اومده ، می خواستم کمکش کنم اما نمی دونستم چطوری ، روز بعد رفتم پیشش و گفتم چرا اینجوری می کنی ، دیشب با سردی از کنار من  رد شدی تو عادت داشتی بیای


پیشم و من رو وادار به حرف زدن درباره مسائل دینی کنی ، بگی و بخندی ولی از وقتی من اومدم ، ببینم تو از من بدت میاد؟


همین طور که داشتم حرف می زدم  اشک توی چشمهاش جمع شد و می خواست حرف بزنه که بغض راه گلوش رو بست و باز هم سکوت کرد ، می خواست بگه ولی انگار یه چیزی از درون اون رو منع می کرد همیشه آدم تو داری بود و به کسی از مشکلاتش چیزی نمی گفت  دیگه نتونست جلوی اشکهاش رو بگیره من سکوت کردم تا کمی آروم بگیره ولی پا شد و رفت ؟


یعنی باز هم سکوت ، خدایا چی آبجی من رو تغییر داد ؟


 


نوشته شده در  یکشنبه 26/3/1387ساعت  11:28 صبح  توسط حدیث 
  نظرات دیگران()

یکی دو روز از رحلت امام گذشت و شاید این روزها بیشتر از امام و ویژگی های ایشان شنیدیم نمی دانم چقدر شناخت روی شخصیت ایشان داریم شخصیتی که می گویند خیلی بزرگ بود چرا من نمی گویم ؟ چون نمی دانم ( تقصیر خودم است ؟ خوب بماند )
اما این یکی دو روز از زبان خارجی ها شنیدم که ایشان خیلی موثر بودند نه در ایران که در جهان ، راستی چرا ایشان این قدر بزرگ بودند
أ‌- چون انقلاب بزرگی کردند
ب‌- چون مجتهد و مرجع بودند
ت‌- چون نترس و شجاع بودند
ث‌- هیچکدام


راستی این چیزهای عجیب و غریب چیست که در مورد امام می گویند بیشتر شبیه افسانه است ، مردی با دست خالی و فکر عالی جهانی را تسخیر کرد نه ، جسم افراد را بلکه قلب های آنها را
عزیزی می گفت ایشان بزرگ بودند چون هیچ چیز در نظرشان جز خدا بزرگ نبود همه کارشان برای خدا بود.


                                 معادله دو مجهولی شد برای خدا بودن یعنی چه ؟


 


نوشته شده در  یکشنبه 19/3/1387ساعت  12:35 عصر  توسط حدیث 
  نظرات دیگران()

چه رنگی رو دوست داری ؟ آبی ، قرمز ، یشمی ، سبز و ...             
حالا به لباست نگاه کن آیا همون رنگیه که دوست داری؟                     


اگر نه ! یه سوال دارم ، تا حالا فکر کردی چرا ؟                                                 
من چند تا جواب دارم                                                                 
1. احتمالا خودت لباست رو انتخاب نکردی                                
2.شاید رنگی که دوست داری پیدا نکردی                                                       
3. یا اینکه  در طراحی لباست  ، از رنگ های محدود استفاده   شده ولی با وجود این می تونم بگم که شاید رنگ رو خودت انتخاب نکنی ، ولی لباسی که بر تن داری ، حتی اگر کس دیگری برایت هدیه آورده باشه، تنها در صورتی اون رو می پوشی که به آن اعتقاد داری و آن را می پسندی و یا  از خودت پرسیدی ،  چرا من این لباس رو می پوشم ، به خاطر اینکه خودم دوستش دارم یا به خاطر اینکه دیگران دوستش دارندحالا که سال جدید داره شروع می شه تصمیم بگیر اون چیزی رو بپوشی که دوستش داری و دین و فرهنگت اون رو می پسنده  . 
                                                                                  


        


                                                                                             


نوشته شده در  چهارشنبه 1/12/1386ساعت  7:20 عصر  توسط حدیث 
  نظرات دیگران()


لیست کل یادداشت های این وبلاگ
[10/4/1387- 12:3 ص] آسمون
[4/4/1387- 9:44 ص] مادر
[1/4/1387- 11:12 ص] کیلومتر شمار
[26/3/1387- 11:28 ص] سکوت
[19/3/1387- 12:35 ع] روحت بلند باد
[1/12/1386- 7:20 ع] لباس
[آرشیو شده ها]