سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم

وبلاگم رو یه خونه تکونی اساسی کردم...

قالب وبلاگ رو تغییر دادم...

همه ی لینکها که برخیشون حتی سابقه ی 8 ساله داشتند رو حذف کردم...

یادداشت های قدیمی رو به صندوقچه ی خاکی فرستادم...

 تا شروع دوباره ای داشته باشم...

پس:

بسم الله الرحمن الرحیم

 


نوشته شده در یادداشت ثابت - چهارشنبه 95/4/3ساعت 6:8 عصر توسط انعکاس| نظرات ( ) |

بچه که بودم ماه محرم که میشد هرشب با مادرم به مسجد میرفتیم تا در مراسم عزاداری شرکت کنیم. از بین روزهای محرم ، روز تاسوعا و عاشورا برای کودکی چون من شیرین بود. صبح تاسوعا و عاشورا با مادر به خیابان میرفتیم تا دسته های عزاداری را ببینیم. مادرم همیشه بطری کوچک گلابی برایم می خرید تا وقتی سینه زنها از کنارمان عبور می کنند به روی آن ها گلاب بپاشم. من و دوستانم در فاصله های یک یا دومتری از هم می ایستادیم و روی عزاداران گلاب میریختیم.
در کودکی تصور اینکه شب های محرم به مسجد نرویم محال بود و محال تر این بود که در روز تاسوعا و عاشورا در خانه بمانیم!
کمی بزرگ که شدم فهمیدم میتوان در شب های محرم هم به مسجد نرفت.
بزرگتر که شدم فهمیدم حتی می توان در روز تاسوعا و عاشورا در خانه ماند.
انگار هرچه بزرگتر میشویم کارهای جدیدی یادمیگیریم.

اما

دلتنگ روزهای کودکی ام ، روزهایی که باید شب های محرم به مسجد میرفتیم.
روز تاسوعا و عاشورا باید به مراسم های عزاداری میرفتیم.
چقدر این بایدها در روزهای بزرگی کم رنگ و بی رنگ شده اند.
چقدر بعضی یادگرفتن ها بی برکت اند...


نوشته شده در شنبه 95/7/17ساعت 12:57 عصر توسط انعکاس| نظرات ( ) |

چند دقیقه ی پیش دو تن از افراد فامیل رو در ذهنم میهمان کرده بودم و تمام ابعاد شخصیتی آن ها را برای خودم مرور می کردم. شخصیت شناسی یکی از کارهای مورد علاقه ی من است که البته در این زمینه بسیار دقیق هستم به طوری که دوستانم از این دقت های من متحیر میشدند امروز هم از باب استراحت ذهن :) شروع به کالبد شکافی دو تن از اقوام کردم. هرچه پیش رفتم به این رسیدم که آدم های محافظه کاری هستند. از جنس آدم هایی که هیچ وقت نمی توانی بفهمی وقتی حرفی را میزنند درونشان چقدر با آن حرف مطابقت دارد. نمیخواهم بگویم منافق و دوچهره نه هرگز. این آدم ها تنها یک چهره دارند اما هیچ گاه نمیخواهند چهره ی واقعیشان و افکار و و عقاید واقعیشان را برملا کنند حداقل برای افرادی که موافق آن ها نیستند برملا نمی کنند. فرق این افراد با آدم های منافق در این است که فرد منافق واقعا دوچهره دارد و چهره ای بر چهره ای دیگر رجخانی جز منفعت شخصی ندارد اما آدم های محافظه کار به دنبال منفعت نیستند تا بخواهند به خاطر رسیدن به آن رنگ عوض کنند بلکه این ادم ها صرفا دوست دارند خیلی از چیزها را پنهان کنند.

خود محافظه کارها به نظرم دو دسته هستند. دسته ای از محافظه کارها انسان های خوبی هستند اما یاد گرفته اند که همیشه پنهان کنند که البته باید ریشه ی این پنهان کاری ها را جستجو کرد. به طور مثال در آزمونی علمی شرکت می کنند اما تا اعلام نتایج قطعی آن و قبولیشان هیچ کس را خبر نمی دهند. ماه ها تمام مقدمات ازدواج را فراهم می کنند اما جز دقایقی قبل از برگزاری مراسم عقد به هیچ کس خبر نمی دهند. این دسته از محافظه کارها به خاطر این ویژگی شخصیتی قلب وسیعی ندارند و خیلی از آدم ها را خواسته یا ناخواسته از اتفاق های خوبی که میتواند در سرنوشتشان اثرگذار باشد بی اطلاع می گذارند. به طور مثال در دوره ای خاص و علمی شرکت میکنند اما تا زمان انتهای آن به کسی خبر نمی دهند در حالی که اگر به تعدادی دیگر برگزاری این برنامه ها را خبر می دادند می توانستند سهمی در پیشرفت آن ها داشته باشند.

اما دسته ای دیگر از محافظه کارها آدم هایی هستند که ذات زیرکی دارند. این ها افکار واقعی خودشان را به راحتی و بدون ترس و نگرانی به دیگران منتقل نمی کنند به طور مثال در درون هیچ حس خوب و مثبتی به طرف مقابل ندارد و افکار و رفتار او را نمی پسندد اما در مواجه با این آدم طوری برخورد میکند که گویا خیرخواه واقعی اوست. من فرد رک گویی را که به صراحت به من بگوید با افکار ، عقاید و رفتار تو موافق نیستم ( خواه درست یا غلط ) به این نوع از محافظه کارها ترجیح می دهم.

 شاید خیلی ها به محافظه کارها حق بدهند برای این نوع سبک شخصیتشان و من هم این را قبول دارم تا وقتی این نوع شخصیت تعارضی با دین نداشته باشد اشکالی بر آن وارد نیست هرچند در مواردی احتمال دارد با اخلاق تعارض داشته باشد.

اما سخن اصلی من در این است که آدم ها  هیچ گاه نمی توانند شخضیت حقیقیشان را پنهان کنند. شاید بارها مواجه شدید با آدم هایی که هیچ گاه آن ها را نمیشناختید اما با حضور اندکشان در ثانیه های عمر شما به دل شما نشسته اند. احساس خوبی به آن ها دارید. حرفهایشان را باور میکنید. و در مقابل افرادی که وقتی حرف میزنند حتی حرف خوب و نیک اما باور نمیکنیدشان و احساس خوبی نسبت به آن ها ندارید. این تجربه ها را حتما داشته اید. تجربه های کوتاه آشنایی با تعدادی از آدم ها، آدم هایی که هیچ اطلاعی از گذشته و اعتقادات و ... آن ها ندارید. اما در چند دقیقه کوتاه یا به آن ها ایمان میاورید و یا نمیاورید. تمام این دلی است. 

من معتقدم انسان های خوب با خودشان انرژی هایی دارند که این انرژی ها باعث جذب ما به آن ها می شود. انرژی ای که حاصل ایمان و اخلاق نیکوست. کاش همه ی آدم ها با خود چنین انرژی ای به همراه داشته باشند.


نوشته شده در یکشنبه 95/4/20ساعت 7:20 عصر توسط انعکاس| نظرات ( ) |

امروز نشسته بودم پای برنامه ی ماه عسل و طبق معمول برنامه های ماه عسل در انتظار شنیدن داستان و ماجرایی عجیب بودم. میهمان امروز ماه عسل پسر جوانی به نام روح الله بود. روح الله 27 سال داشت و به خاطر اشتباه و خطایی در سن 20 سالگی دستگیر و زندانی شده بود. خطایی از جنس طمع در کسب مال بیشتر با زحمت کمتر. خطایی که حتی سرنوشت اجازه ی چشیدن ذره ای از لذت گذرای آن را به او نداده بود و بلافاصله دستگیر شده بود. اما خطا آن قدر بزرگ بود که جزایی جز اعدام نمی توانست عوضی برای آن باشد. روح الله 20 ساله به خاطر حمل 1 کیلو مواد مخدر مستحق اعدام بود جرمی که حتی قاضی و دیوان عالی کشور نتوانسته بودند به خاطر سن کم روح الله به او تخفیف بدهند. روح الله باید اعدام میشد و این باید تعارف نبود. روح الله وقتی مطمئن شده بود که به زودی حکم اعدام او اجرا خواهد شد برای آرام کردن خود به قرآن پناه برده بود و در زندان مشغول خواندن قرآن شده بود. روح الله میگفت پیش تر فقط مسلمان بود اما با خواندن قرآن مومن شده بود. روح الله در مدت 6 ماه 15 جزء قرآن را به همراه یکی از هم بندهایش حفظ کرده بود و وقتی به جزء 20 رسیده بود زمان اجرای حکم او فرارسیده بود. روح الله باید اعدام میشد. اما روح الله تنها نبود. 12 نفر دیگر هم که مرتکب جرم حمل مواد مخدر بودند باید اعدام میشدند. ساعاتی قبل از اعدام روح الله تصمیم میگیرد ختم قرآن داشته باشد پس شروع به خواندن قرآن میکند اما صبح هنگام خبر می دهند که اعدام 6 نفر از این 12 نفر به چند روزی به تعقیب می افتد و روح الله یکی از این 6 نفر بود. روح الله موفق می شود تا روز آخر و زمان قطعی اعدام قرآن را ختم کند اما پیش از رفتن به جوخه ی اعدام با خدا راز و نیاز می کند و به خدا می گوید خدایا تو یونس نبی علیه السلام را از شکم ماهی نجات دادی خدایا تا آتش نمرود را بر ابراهیم علیه السلام گلستان کردی خدایا مرا نیز به لطف و رحمتت نجات بده. سربازان روح الله و 5 نفر دیگر را با خود به پای طناب دار می برند. رئیس بازداشتگاه تقاضا می کند قرآن تلاوت شد. روح الله می گوید می خواهم خودم قرآن بخوانم. سربازی را می فرستند برای آوردن قرآن اما سربازی دیگر می گوید که روح الله نیازی به قرآن ندارد او حافظ قرآن است. وقتی همه می فهمند روح الله حافظ قرآن است پچ پچ هایشان آغاز می شود. حافظ قرآن و اعدام؟ اما حکم لازم الاجراست. یکی از اعدامی ها درخواست آب می کند. برای اعدامی ها آب میاورند و بطری آبی را نیز به روح الله می دهند. روح الله می گوید روزه است. حضار منقلب میشوند. هیچ کس دوست نداد روح الله اعدام بشود اما چاره ای نیست. آن 5 نفر به ترتیب اعدام میشوند و در این زمان روح الله متوسل می شود به امام رضا و حسین علیهم السلام و از آن ها میخواهد نجاتش دهند. درست لحظه ای که نوبت روح الله فرارسیده است به ناگهان رئیس بازداشتگاه فریاد میزند دست بردارید! روح الله را اعدام نکنید! اجرای حکم روح الله متوقف میشود. رئیس تماسی تلفنی با فردی برقرار میکند و تقاضای عفو روح الله را دارد و توضیح می دهد روح الله حافظ قرآن است و توبه کرده است. اطلاع می دهند بعد از 5 دقیقه جواب داده می شود. بعد از گذشت 5 دقیقه خبر می دهند حکم روح الله از اعدام به حبس ابد تغییر می کند. روح الله 22 ساله اعدام نمیشود و برای گذران باقی عمرش رهسپار زندان می شود. روح الله در زندان به حفظ قرآن ادامه می دهد و به عنوان کارشناس قرآنی در زندان قرآن تدریس می کند.

 

بعد نوشت 1: نوشته ی بالا خلاصه ای بود از آنچه روح الله در برنامه ی ماه عسل از ماجرای خود تعریف کرد. ( شاید در بیان جزئیات کمی اشتباه کرده باشم اما سعی کردم انچه را در خاطرم مانده بود بدون تحریف بیان کنم )

بعد نوشت 2: روح الله جوان تنها به خاطر یک خطا محکوم به حبس ابد بود آن هم خطایی که از آن توبه کرده بود. اما من و هزاران نفر از مردم این جهان بارها مرتکب خطا و اشتباه و گناه میشویم و توبه نمیکنیم اما همچنان آزاد هستیم. از حکمت خدا خبر ندارم شاید این بهترین سرنوشتی بود که برای روح الله رغم خورده بود. شاید اگر روح الله دستگیر نمیشد سالیان سال در خطا و گناه غوطه ور میشد. من فکر میکنم این حبس و اسارت در قفس  ظاهر و پوسته ی زندگی روح الله است اما روح الله حقیقتا آزاد است. درست مانند چند سالی که یوسف پیامبر علیه السلام در زندان بود اما بعد به خاطر رنج های دوران حبس به مقام والایی رسید من مطمئنم روح الله هم به مقام والایی خواهد رسید. و در این شب سرنوشت در این شب عزیز قدر از خداوند متعال و اهل بیت علیهم السلام میخواهم معنوی ترین سرنوشت را برای روح الله رقم بزنند. و یقین دارم خدایی که اراده و مشیتش اذن اعدام روح الله را نداد اگر صلاح ببیند روح الله را از حبس ابد هم نجات خواهد داد...

بعد نوشت 3: کاش ما هم مثل روح الله هنگام گرفتاری ها به قرآن پناه ببریم.

بعد نوشت 4: در این شب عزیز قدر ، در این شب سوگ شهادت مولا علی علیه السلام ، در این شب رقم خوردن سرنوشت من را نیز از دعای خیرتان بی نصیب نگذارید.


نوشته شده در دوشنبه 95/4/7ساعت 1:33 صبح توسط انعکاس| نظرات ( ) |

بعضی آدما حلالیت میطلبند فقط برای اینکه از سرنوشت خودشان میترسند از اینکه نکند چه در این دنیا و چه در آخرت اتفاق ناگواری برایشان بیافتد...میترسند از اینکه نکند روزی به خاطر بخشیده نشدن از طرف دیگران وارد دریای دوزخ شوند...این آدم ها حلالیت خواستنشان از روی ترس و منفعت شخصی است... هر وقت با این آدم ها مواجه شدید راحت تر ببخشید و بی تامل حلال کنید... این آدم ها واقعا به حلال کردن شما مستحق هستند... و کمک به مستحق بسیار پسندیده و زیباست...

بعضی آدم ها آن قدر حلالیت خواستنشان صادقانه است که آدمی دوست دارد خود را به نشنیدن بزند تا بارها ترانه ی دلنشین حلالم کن را از زبان آن ها سمع کند ...آن ها که صادقانه حلالیت میطلبند ترس از حلال نشدن ندارند و دنبال منفعت شخصی نیستند... ترس این آدم ها از فروریخته نشدن غم ها و ناراحتی های ته نشین شده در قلب کسی است که دل او را شکانده اند و ظلمی هرچند کوچک به او کرده اند... این آدم ها وقتی می گویند حلالم کن یعنی : میخواهی من را نبخشی نبخش اما از من ناراحت نباش و به خاطر من غصه نخور...

پایین نوشت: ما آدم ها وقتی به لیالی عزیز قدر نزدیک میشیم بیشتر از روزهای قبل دنبال بخشیدن دیگران و بخشیده شدن از طرف دیگران هستیم... در چنین شب های عزیزی از دوستان و نزدیکانمان میخواهیم که حلالمان کنند. اما واقعا ماهیت این درخواست چیه؟ به خاطر خودمون میگیم حلالم کن یا واقعا به خاطر طرف مقابل؟ کدوم حلالیت خواستن قشنگ تره؟

کمی بعد نوشت: بیشتر ما آدم ها یادگرفتیم از افرادی حلالیت بخواهیم که میدانیم قبل از درخواست حلالم کن ما را بخشیده اند و یا به راحتی ما را میبخشند. اما چندبار در طول عمر از کسانی که واقعا باید ما را حلال کنند خواسته ایم حلالمان کنند؟؟ در این شبهای لیالی عزیز بیاییم از افرادی حلالیت بخواهیم که میدانیم به سختی ما را حلال میکنند... ما به حلال شدن توسط این افراد نیازمندتریم


نوشته شده در جمعه 95/4/4ساعت 1:42 صبح توسط انعکاس| نظرات ( ) |