جایی خواندم همسر شهید عزیز احمدی روشن وقتی رهبر در حال امضا کردن قرآن بودن از ایشان خواهش کردند :
آقا تو نمازشبهاتون برا علیرضا دعا کنید ، برای صبرش ! و رهبر قول داد .

آرزو کردم ،
اگر لایقش بودم ،
روزی از روزهای قشنگ خدا ،
در خانه مان ،
هدیه بگیرند همسر و فرزند و پدر و مادرم ،
از این قرآن های قشنگ ،
با دست نوشته ای در صفحه ی اول ،
از اویی که در زمان غیبت ، سربازی اش ، سربازی امام زمان ( عج ) است .
....
و صد البته ، آرزو بر جوانان عیب نیست ....
به نقل از : بچه های قلم

من که خودم اینجوری هستم ! همیشه موقع امتحان ها خیلی هوس میکنم کتاب غیردرسی بخونم ! حالا یا به خاطر فشار درس ها یا هرچیز دیگه !! خلاصه که خیلی می چسبه !! این ترم هم قرعه به کتاب قایق راندن به اقیانوس افتاد ! کتابی که در تاریخ 5 / 8 / 90 به قفسه کتابهایم افزوده شد و طبق قضا و قدر الهی خواندنش موکول شد به زمان امتحان ها !!
کتاب هایی که درباره سفر مقام معظم رهبری به استان ها نوشته شده کم نیستند ! من هم تا حدودی آن ها را خوانده ام ، داستان سیستان رضا امیرخانی اولین کتاب در این زمینه بود که بسیار مورد استقبال قرار گرفت ، و این شروع خوب سبب شد ، این روند ( سفرنامه نویسی ) ادامه داشته باشد واز نویسندگان دیگر نیز درخواست شود در سفرها حضور داشته باشند و دست به قلم ببرند .
مدتی قبل کتاب سفرت به خیر اما از محمدرضا بایرامی که سفر رهبر به استان زنجان بود را خواندم ، کتاب نسبتا خوبی بود !! اما نه در حد انتظار !! البته آقای بایرامی نویسنده بسیار توانایی هستند که آثار بسیار خوبی از ایشان منتشر شده از جمله داستان دشت شقایق که فکر میکنم موفق ترین کتاب ایشان باشد ، من که از خواندنش لذت بردم .
راستش بعد از خواندن سیستان فکر نمیکردم دیگه کتابی به اون زیبایی نوشته بشه ! اما حالا فکر میکنم کتاب قایق راندن به اقیانوس زیباترین و بهترین کتابی است که خوانده ام !! طبق رده بندی ای که قبلا برای نویسنده های مورد علاقه ام کرده بودم آقای امیرخانی در رتبه اول و حجت الاسلام و المسلمین مظفر سالاری در رتبه سوم بودند ! اما حالا تجدید نظر میکنم و اعلام میکنم آقای سالاری در رتبه اول جدول قرار میگیرند !! و آقای امیرخانی رتبه دوم ! و لذا جدولم به کلی بهم میریزد !!! توی این هفته اونقدر عاشق این کتاب شدم که از دیدن کتاب هم لذت میبرم !!
آقای سالاری از جمله نویسنده های مهجوری هستند که توانایی های بسیار تحسین برانگیزی دارند ! مخصوصا تشبیهات زیبای ایشان !
مثال :از اتاق بیرون رفت و برای چندمین بار از پنجره های هال، که رو به حیاط بالا بود ، به قاچی از آسمان که سهم خانواده اش بود نگاه کرد . آسمانی که می رفت اندک اندک روشنایی به خود بگیرد ، در خیال او مانند چای پر رنگ ته لیوان بود که آن را زیر باریکه ای از آب شیر سماور گرفته باشند .
تا آنجایی که دقت کردم اکثر افرادی که یک کتاب از آقای سالاری می خوانند جذب قلم ایشان میشوند ، من هم یکی از این افراد هستم ! اولین بار کتاب نیمه شبی در حله از ایشان را خواندم ! درست شب امتحان ! رها کردن کتاب امر غیرممکنی بود ! بعدها کتاب گشایش داستان که درباره داستان نویسی بود خواندم ،و لذا از طرفداران ایشان شدم !!
کتاب قایق راندن به اقیانوس ویژگیها و امتیازهای زیادی دارد که من کم سواد نمی توانم درباره اش صحبت کنم ، اما آنچه بسیار واضح بود ، اطلاعاتی بود که کتاب در اختیار خواننده قرار می داد ! مثلا بخشهایی که بیانات رهبر درباره شهید صدوقی را آورده است .
مثال : سال 57 وقتی از تبعید خلاص شدیم ، من در مسیر مشهد به یزد آمدم تا سری به آقای صدوقی بزنم . به یزد که رسیدم ، اوضاع را جور دیگری دیدم . انگار یزد یک کشور دیگری است که حاکم و فرمانروایش آقای صدوقی است و تمام امور مردم را اداره می کند.... آن جا بود که دیدم رهبری یعنی این . مفهوم رهبری را در عمل مجسم دیدم . دیدم تمام امور مردم به ایشان ارجاع می شود و ایشان در هر مسئله ای یک نظر و رای قاطعی ابراز می کند . هیچ چیزی به تردید و نمی دانم و سکوت و مانند این ها برگزار نمی شد. خدا لعنت کند ایادی آمریکایی منافقین را که این شخصیت عزیز را از مردم ایران گرفتند. از دست رفتن ایشان یک ضایعه بزرگ و یک رخنه بود در دین ....
پایین نوشت : دیروز توفیق پیدا کردیم به همراه دوستان به مناسبت 19 دی به بیت رهبری بریم و رهبر عزیزم را از نزدیک ببینم ، راستش زیباترین و به یاد ماندنی ترین خاطرات من متعلق به دیدارهایی است که با رهبر داشته ام ، بهترین آنها مربوط به سال گذشته است ، دهه ای که ایشان به قم آمدند و پرهیجان ترینش مربوط به 14 خرداد 89 است !!!
فکر میکنم سخت ترین روزهای تحصیلی رو دارم پشت سر میذارم ! فقط به خاطر نوشتن یه مقاله اون قدر انرژی صرف کردم که دیگه از هرچی مقاله هست حالم بد میشه !!! همین دیروز بود که مقالم رو تموم و تقدیم استاد کردم ، چه قدر دیروز خوشحال بودم ! از این که دیگه خلاص شدم ! یه هفته تمام بین فیش های تحقیقیم می خوابیدم و زندگی میکردم ، صبح تا شب ! گاهی دیوونه میشدم و ذکر غلط کردم میگفتم ! راستش نوشتن مقاله رو دوست دارم ولی این بار به خاطر سنگینی موضوع ( انجمن حجتیه و جریان انحرافی ) داشتم کم می آوردم ! چند باری هم تصمیم گرفتم برم به استاد بگم : استاد من نمیتونم ، این کار من نیست ، من میرم سراغ یه موضوع دیگه ، یه موضوعی که این قدر فشار بهم نیاد ! الحمدلله که تموم شد فقط باید منتظر باشم نتیجه چی میشه . تو جریان نوشتن مقاله غیر از بخش علمیش به نکته های تازه ای رسیدم ، که فکر میکنم مهم ترینش امانت داری بود !! وقتهایی که پاورقی یا پی نوشت رو مشخص میکردم وقتی میدیدم تو فیشم اطلاعات ناقص نوشتم به خاطر تنبلی و اینکه مجبور نباشم باز سراغ کتابها برم و اطلاعات رو اصلاح کنم به سرم میزد یه منبع از خودم جعل کنم ! گاهی می خواستم شیطنت کنم و بیشتر مطالب رو بدون منبع ذکر کنم ! یعنی مثلا خودم نوشتم ! و خیلی کارهای غیرقانونی دیگه ! البته بیشتر این فکرها وقتی سراغم می اومد که خسته میشدم و در واقع کمی گیج ! الحمدلله که غیرتم اجازه چنین کاری رو هیچ وقت بهم نمیده ! یعنی حاضر نیستم حتی چند جمله رو که در واقع مال من نیست به خودم نسبت بدم و انشاالله که باز هم همین طور باشم .
اما خداییش چه راحت میشه حقوق دیگران رو نادیده گرفت ! خیانت کردن کار سختی نیست ! فقط کافیه یکم غفلت کنی ، فراموش کنی جهنمی و حساب کتابی درکار است ، یا اینکه جهنم رو شوخی بدونی ! و خلاصه این که چه راحت میشه سقوط کرد !
توی اربعین امام خمینی رحمه الله علیه ، یه قسمتی هست که خیلی دوستش دارم ، امام رحمه الله علیه چنین می فرمایند : « تمام آتش دوزخ و عذاب قبر و قیامت و غیر آنها را که شنیدی و قیاس کردی به آتش دنیا و عذاب دنیا ، اشتباه فهمیدی ؛ بد قیاس کردی .آتش این عالم یک امر عرضی سردی است . عذاب این عالم خیلی سهل و آسان است ؛ ادراک تو در این عالم ناقص و کوتاه است . همه ی آتشهای این عالم را جمع کنند روح انسان را نمی تواند بسوزاند ؛ آنجا آتشش علاوه بر اینکه جسم را می سوزاند روح را می سوزاند ، قلب را ذوب می کند . تمام اینها را که شنیدی و آنچه تاکنون از هر که شنیدی جهنم اعمال تو است که درآنجا حاضر می بینی که خدای تعالی می فرماید : ووجدوا ما عملوا حاضرا . یعنی « یافتند آنچه کرده بودند حاضر.» . اینجا بدگفتی به مردم ، قلب مردم را سوزانیدی، این سوزش قلب عباد خدا را خدا می داند چه عذابی دارد در آن دنیا ..... » منم این چند جمله رو به نوشته امام رحمه الله علیه اضافه میکنم !! اینجا امانت داری نکردی ، اینجا دزدی کردی ، اینجا حق دیگران رو زیر پا گذاشتی ، این ها را خدا می داند چه عذابی دارد در آن دنیا .
آنچه که باعث شد این مطلب رو بنویسم این بود که احساس کردم توی دنیای وبلاگ نویسی ، ما با چنین مشکلاتی مواجه هستیم ، یعنی خیلی از دوستان وبلاگ نویس مطالب کتابها ، مجلات و ... رو دروبلاگشون قرار میدهند بدون این که اشاره ای کنند این مطالب برای اونها نیست !!
من قبلا یه وبلاگ داشتم که متفاوت از انعکاس مطلب مینوشتم ، یعنی اینجوری عامیانه نمی نوشتم ، از قضا یه بار درباره محیط زیست مطلبی نوشتم و چند ماه بعد با کمال ناباوری دیدم یکی از وبلاگ نویسان به اسم خودش اون مطلب رو در وبلاگش قرار داده ! و چه قدر ناراحت شدم ! نه اینکه مطلب من بوده بلکه به خاطر اینکه چه راحت میشه دروغ گفت و چه راحت میشه .....
بالاخره بعد دو ماه یه فرصت پیش اومد تا بیام ابهر ( شهرم ) ! البته فقط یک هفته وقت دارم !یه روزش که عید بود یه روزش هم جمعه ! حتما قضیه سرور بزرگوار جناب عزرائیل رو شنیدید که
در انجام وظیفه شغل شریفشان ثانیه ای کوتاهی نمیکنند و لذا اگر اجل شمای بزرگوار یا من بسیار بزرگوار !! برسد ، چرب ترین زبان ها هم بکار نمی آد! حرف مرد یکیه!!( از اونجایی که روحیه خانم ها اصلا با شغل شریف سرور بزرگوار جناب عزرائیل سازگار نیست یقینا ایشون باید مرد باشند !!!
!!
داشتم میگفتم که فقط یه هفته وقت دارم !
اگه یه روز یا حتی یه ساعت دیرتر به قم برگردم حذف کردن برخی از درسهام رو مسئولین آموزش وظیفه شرعی و قانونی خودشون میدونند و درست مثل اینکه این کار اوجب واجبات
باشه و ملحق به گروه السابقون السابقون اولئک المقربون بشند ثانیه ای توقف نخواهند کرد
حالا هی بیا چونه بزن یا شیرین بازی در بیار ! فایده ای نداره !باز هم به وظیفه شان عمل خواهند کرد، عامیانه اش میشود : کوتاه نمی آیند !!
طبق بررسی هایی که کردم به این نتیجه رسیدم که اگه من بتونم از سرور بزرگوار جناب عزرائیل حداقل پنج دقیقه ای مهلت بگیرم حتما می توانم مسئولین رو راضی کنم من رو حذف نکنند ، عامیانه اش می شود : بیچاره ام نکنند !!
داشتم میگفتم که دو ماه بود که به ابهر نیومده بودم !! تابستون رفته بودم و حالا در پاییز شبه زمستان برگشته ام !!وقتی از اتوبوس پایین اومدم منجمد شدن رو با تمام وجود احساس کردم !ماشاالله ، و لا حول و لا قوه الا بالله ، عامیانه اش میشود : به زنم به تخته !!
این هم از صغری و کبری ! فکر کنم وقتشه برم سر اصل مطلب !سعی میکنم غیر مستقیم انتقاد کنم !! راستی یه نکته ای رو مطرح کنم خدمت جناب عزرائیل! که اصلا قصد انتقاد کردن ایشون رو ندارم !من همچین جسارتی نمیکنم ! عامیانه اش می شود : مگه از جونم سیر شدم ؟!! و به طریق اولی اصلا قصد انتقاد کردن مسولین بزرگوار رو هم ندارم ! عمل کردن به قانون واجب است !
و نکته بسیار مهم تر اینکه اصلا نگران نباشید سرکار نیستید !! بالاخره یکی پیدا میشه ازش انتقاد کنم!!
یه چیز میگم بین خودمون بمونه ! از لحظه ورود به ابهر در حال لرزیدن هستم تا حالا که دارم این متن رو مینویسم! دوستام اگه این حرف رو از دهن من بشنوند جشن میگیرند !! آخه کلی سر سردسیر بودن ابهر و آب و هوای بسیار خوش آن کلاس گذاشتم !و اینکه دوستان محترم در طول عمر مبارکشان به هیچ وجه من الوجوه نخواهند توانست در شهر کویریشان این آب و هوا رو تجربه کنند !! من کشور رو به دو بخش تقسیم میکنم !بخش کوهستانی و بخش کویری !، و معیارم هم سر گربه است! یعنی شهرهایی که توانستند در سر گربه !! )
منزل خریداری کنند با افتخار کوهستانی هستند و سایر شهرها از این لقب و منصب محروم !!!بیچاره کویری ها ! نمی دانند سرما یعنی چه ! کویر هم جای زندگیست ؟!!البته باز بین این شهرها ابهر چیز دیگری است !نظیر ندارد ! ماشاالله.این دوست داشتن و عشق ورزیدن که اصلا افراطی نیست !! را میگویند تعصب ! چه زیباست این واژه ، مفهومش را نگویید که مست میشم! و الحق که عرب جاهلیت چه سنت حسنه ای را به جای گذاشت ! اجرشان مضاعف ! و چه خوب تر که برخی از ما تلاش بسیار برای حفظ این سنت حسنه میکنیم ! !!!
اینکه برخی به ترک بودن خود افتخار میکنیم و برخی به فارس بودن و برخی به لر بودن و الخ ( الخ یعنی الی آخر )!! چه خوب که برای تحقیر شهری دیگر به دنبال ورژن های جدید اس ام اس میرویم !چه خوب که خود را عالم می دانیم و شهروندان شهرهای دیگر را جاهل ! و چه خوب که از دین هم مایه میذاریم :
مثال : یه روز یه .... میره مکه ، ازش میپرسن چطور بود ؟ میگه خیلی عالی بود عجب ماشینایی داشت ، ساختموناش خیلی توپ بود
خیابوناش خیلی با کلاس بود اما یه جا بود خیلی شلوغ بود من دیگه اونجا نرفتم!
چند روز پیش به اتفاق یکی از دوستان به انتشارات سوره مهر رفتیم ، اول که وارد شدیم چند آقا مشغول تماشا و خرید کتاب بودند ، و همین شلوغی نسبی برای من و دوستم خوب بود تا با خیال راحت کتابها رو زیر و رو کنیم !! اما متاسفانه در کمتر از ده دقیقه همین چند نفر هم رفتند ! و من ماندم و دوستم و فروشنده ! و روی ما هم که زیاد !! هی کتابها رو درآوردیم و هی گذاشتیم جاش ! باز دراوردیم و باز گذاشتیم جاش ! گاهی هم درباره نویسنده بحث میکردیم ! نویسنده ی خوبی است اما ... ، این یکی کتاباش گرونه ! ، اون یکی که اصلا ازش خوشم نمیاد !! ، این یکی رو که نمیشناسم فعلا ریسک نمیکنم کتاباش رو بخرم !!! و .... فروشنده هم همین طور حیرون مونده بود که بالاخره ما کتابی میخریم یا نه !!! بالاخره چندتا کتاب انتخاب کردم و به فروشنده دادم ، خیلی خوشحال شد !! حالا یا از این جهت که از شر من و دوستم خلاص میشد ! یا از اینکه فکر نمیکرد اینقدر کتاب بخریم !!
بین کتابهایی که سوره مهر همین امسال منتشر کرده بود ، کتاب " قایق راندن به سوی اقیانوس " توجه مرا جلب کرد ، سفرنامه مقام معظم رهبری به استان یزد ، و از همه جالب تر اینکه نویسنده آقای مظفر سالاری 1هستند ، جالب از دو جهت :
1 ) ایشون متولد استان یزد هستند 2 ) سومین نویسنده مورد علاقه من هستند2 .
اگه اشتباه نکنم این کتاب باید پنجمین کتاب 3 در زمینه سفرهای مقام معظم رهبری باشه دلم می خواست توی این پست درباره این کتاب بنویسم ولی خوب هنوز خیلی زوده ! چون هنوز تمومش نکردم .
بخشی از کتاب : « مسجد حظیره در آن جمعه شب حال و هوای دیگری داشت. شاید برای اولین بار بود که گروهی از طلبههای جوان در آنجا جمع شده بودند و مانند آنکه دور سفرهای بزرگ باشند رو به روی هم نشسته و منتظر بودند تا آقا بیاید و مراسم عمامه گذاری انجام شود... آقا با محمدی گلپایگانی و صدوقی از حسینیه که به تازگی در آن سوی دیوار محراب ساخته شده بود وارد شدند. طلبهها عمامهها را برداشتند و ایستادند و دستهایی را که آزاد بود مشت کردند. - صل علی محمد، نایب مهدی آمد...»

پایین نوشت 1 :
1 - بیشتر ایشون رو با رمان " نیمه شبی در حله " می شناسند .
2 - « رضا امیرخانی ، علی موذنی ، مظفر سالاری ، محمدرضا بایرامی ، محسن مطلق ، نادر ابراهیمی و .... ».
3 - " داستان سیستان "، "سفرت بهخیر، اما..." ،"در مینودر" . یکی دیگه رو هم شنیدم ولی دقیق یادم نیست !! فک کنم " حافظ هفت " .
پایین نوشت 2 :
وقتی داشتیم برمیگشتیم با کتاب ها سوار اتوبوس شدیم ، ولی بدون کتابها پیاده شدیم !!! و بعد از پنج دقیقه ( تاکسی گیر نمیومد !! ) رفتیم دنبال اتوبوس !! راننده گفت کجا ؟ گفتیم : یه اتوبوس بود ! رنگش زرد بود ! کتابامون توش بود !! برید هرجا که اون باشه !!
بالاخره از دور دیدیمش و با سرعت غیر مجاز !!! ( دیرمون شده بود راننده طبق فعل امری که ما بکار برده بودیم مجبور بود !! ) به اتوبوس رسیدیم و کتابها رو برداشتیم !!! ( به این اتفاقی که برای من افتاد میگن پدیده آلزایمر !! )
نصفه های شب بود که موبایلش از تخت افتاد زمین ! از صدای برخورد موبایل با زمین از خواب پرید ، اتاق تاریک بود ، چشم چشم را نمیدید ، همون طور که روی تخت بود دستش رو به طرف پایین دراز کرد تا موبایل را بردارد ؛ ولی پیداش نکرد . وقتی به نتیجه ای نرسید دوباره چشمهاش رو رو هم گذاشت و خوابید . دو ساعت بعد با صدای بلند هشدار موبایل از خواب پرید ، این بار دیگه به آویزان کردن دست از تخت اکتفا نکرد ، موبایل داشت زنگ می خورد و هر لحظه ممکن بود کسی از خواب بیدار بشه ، هرچند بعید بود با اون آژیر و اون درجه صدای بالا ، کسی همچنان در خواب ناز باشه ! مثل برق از تخت جدا شد و موبایل رو که حالا به واسطه روشن شدن صفحه نمایش خودی نشان میداد برداشت و صدا رو قطع کرد . دوباره خودش رو انداخت رو تخت !!داشت برای خوابیدن آماده میشد که ، با خودش گفت : یکی نیست به من بگه تو که نمیتونی از خواب شیرین دست بکشی چرا بیخودی هر شب موبایلت رو برا دو ساعت قبل اذان صبح کوک میکنی ؟!!! تو به زور برا نماز صبح بیدار میشی ! حالا چت شده که می خوای دو ساعت زودتر پاشی ! همینطور که داشت خودش رو مواخذه میکرد ، احساس کرد از انتهای اتاق صدایی می آد ! بدون این که جلب توجه کنه سرش رو به سمت صدا چرخوند ! یکی از خواب پاشده بود و داشت یه کارایی میکرد! کنجکاو تر شد ، فضولی رو به خوابیدن ترجیح داد ، همون طور بی حرکت به سمت صدا خیره شد !مثل اینکه یکی از بچه ها می خواست نماز شب بخونه ولی انگار تو تاریکی مهرش از سجاده اش افتاده بود و دنبال مهرش میگشت ! سریع از تخت جدا شد و سجاده ی خودش رو برداشت و رفت پیشش و با شوخی گفت : تا بقیه بچه ها رو مثل من !! از خواب نپروندی ! و توفیق اجباری نماز شب خوندن نصیبشون نکردی بیا با این مهر نماز بخون ، صبح مهر خودت رو پیدا میکنی ، من هم میرم وضو بگیرم .بعد از اینکه وضو گرفت اومد پیش هم اتاقیش نشست و گفت : تو هر شب نماز شب میخونی ؟
جواب داد : مثل خودت !
گفت : من ؟ من که امشب اولین باره پا میشم !
جواب داد : ولی من میبینم هرشب دو ساعت قبل اذان موبایلت زنگ میزنه و پا میشی خاموشش میکنی .
گفت : درسته ، ولی اون قدر خوابم میاد که باز میگیرم میخوابم !
جواب داد : همین که هر شب نیت میکنی برا نماز شب بیدار بشی و بعد این همه مدت هنوز ناامید نشدی ( میبینم که هر صبح با این گوشی که تا حالا هزار بار از تختت افتاده پایین درگیری ) مطمئن باش ثوابت کمتر از منی که شاید از روی عادت نماز میخونم کمتر نیست ، مگه نشنیدی میگن اگه برا نماز شب نیت کنی و بخوابی و بعد پاشی ببینی حتی نماز صبحت قضا شده ! ثواب نماز شب رو بهت میدن ! اصلا خیلی توصیه شده که اگه حوصله نماز خوندن ندارید ، لااقل توی همون جاتون بیدار بشید ؛ و من میبینم که تو هم نیت نماز شب رو داری و هم اینکه حداقل برای چند دقیقه ای بلند میشی ، همین هم خیلی توفیق می خواد که خیلیا ندارند! راستی ازت خیلی ممنونم !
چطور مگه ؟
راستش من هر شب با صدای موبایل تو از خواب بیدار میشم ! خدا اجرت بده . تا یادم نرفته بگم که یه وقت این فکر به سرت نزنه که از این به بعد هم همین کار رو بکنیا ! از این به بعد انشاالله پاشی نماز هم بخونی بعلاوه اینکه حتما برا من هم دعا کنی .
زیارت خود به نفسه مستحب است ، اما آزار نرساندن به دیگران واجب خداست !کاش توی اعیاد که مسلما حرم ها شلوغ هستند زیاد به امر غیر واجب چسبیدن به ضریح اصرار نکنیم ؛ گوشه ای بنشینیم و زیارت بخوانیم یا لااقل سریع طوافی بر ضریح کنیم و کنار برویم ، نه اینکه بچسبیم به ضریح و دیگه ازش جدا نشیم !، یادمون باشه همین جدانشدن از ضریحه که باعث ازدحام جمعیت میشود .
پایین نوشت : روز میلاد تصمیم قاطع داشتم یه متن بنویسم ، اما توفیق نشد ! یکی از دوستان وقتی براش پیامک میفرستم و نمیرسه ! میگه حتما مصلحت نبوده برسه یا نیتت خالص نبوده ! فکر کنم یکی از دلایلی که نتونستم بنویسم همین باشه ! حتما حکمتی در کار بوده . این متن رو امروز نوشتم چون دیدم داریم به میلاد امام رضا علیه السلام نزدیک میشیم ، یادمون باشه اگه مشرف شدیم به مشهد یا هر حرم دیگه ، آن طور زیارت کنیم که هم خدا راضی باشه هم معصوم علیه السلام .