ساعت شش و سی دقیقه !
دوربین رو از قفسه کتابها با حساسیت خاصی برمیدارم، از حجره بیرون میام ، به محوطه خوابگاه نگاه میکنم، لبخندی میزنم و به سرعت پله ها رو بالا میرم تا به حجره فاطمه برسم، داخل حجره نمیشم به شیشه میزنم و بلند میگم: زود بیا بیرون کارت دارم !
فاطمه جلوم وایستاده و با تعجب فقط نگام میکنه ، سلام میدم و میگم : زود آماده شو بریم عکس بندازیم تا پنج دقیقه دیگه آماده باش ،و بدون این که منتظر عکس العمل فاطمه باشم از پله ها میام پایین . در حالی که از پله ها پایین میام به خدیجه پیامک میدم : زود بیا بریم عکس بندازیم ، دو دقیقه ای آماده شو.
ساعت شش و چهل و پنج دقیقه !
بالاخره گروه سه نفره ی ما تکمیل میشه ، هر سه دنبال بهترین مکان هستیم ،بالاخره یه جا پیدا میکنم و میگم : اینجا خوبه ، حالا کی عکاس میشه ؟ خدیجه مثل یه عکاس حرفه ای دوربین رو دستش میگیره و میگه : آماده شید برای یه عکس پرسپکتیو!! و ما فقط میخندیم !
ساعت هفت و ربع !
سی دقیقه ای گذشته ، در این فاصله عکسهای زیادی انداختیم ! اما عکسها یه چیزی کم دارند .
نگاهی به خدیجه میندازم و با اینکه میدونم خیلی خوب عکس انداخته به عکسهاش ایراد میگیرم !
ساعت هفت و بیست و پنج دقیقه !
بچه ها خسته شدند ! ولی من هنوز ....
با خودم میگم : چرا دوربین نمیتونه این همه زیبایی رو به تصویر بکشه !؟ شاید کیفیت دوربینم خوب نیست .
دوربین رو از دست خدیجه میگیرم ، نگاهی به اطراف میندازم ، از تماشای درخت ها ، درختهایی که سبز سبزند لذت میبرم ،دوربین رو جلو چشمم میگیرم ، و با دوربین به اطراف نگاه میکنم ، دقایقی مکث میکنم و بعد آهی میکشم .
نگاهی به بچه ها میکنم و میگم : این دوربین عاجزتر از اونیه که ! هنوز حرفم تموم نشده که فاطمه میگه : ده پیکسل کم نیست ،تو یکم حساسی !
لبخند میزنم و دوباره میگم : این دوربین عاجزتر از اونیه که بتونه کار چشمهای ما رو بکنه .
چند قدم جلوتر میرم و میگم : بچه ها به نظر شما چشمهای ما چند پیکسل ؟
بهم نگاه میکنند !
ساعت هفت و پنجاه دقیقه!
پیش یکی از درختها وامیستم و بعد رو به بچه ها میگم :
تا حالا فکر میکردم دوربینم خیلی خوبه ،و چقدر به داشتنش افتخار میکردم ، و همیشه از بابام به خاطر این هدیه قشنگش تشکر میکردم .
اما حالا فهمیدم خدا یه هدیه با ارزش تر از هدیه بابام داده که هیچ وقت به خاطرش ازش تشکر نکردم !
ساعت هشت و سه دقیقه !
آماده میشم برای نماز!
دیروز با یکی از بچه ها وقتی داشتیم از حرم برمیگشتم چیزی رو دیدیم که تقریبا شاخ در آوردیم ! عماد ( یکی از انتشارات ) شیشه ی کتاب فروشیش رو پر کرده بود از کاغذهایی که روش نوشته شده بود تخفیف 50 درصد ! خدای من درست میدیدم ؟! ما هم از خدا خواسته پریدیم تو مغازه و مثل آدمای گرسنه به کتابا نگاه میکردیم ! هنوز به تخفیف 50 درصدی عماد ایمان نیاورده بودیم که دوستم از فروشنده پرسید : ببخشید همه کتابها رو 50 درصد میدید ؟ فروشنده نگاهی بهمون انداخت و گفت : نه خانم ! فقط این قفسه و این قفسه و اون یکی قفسه ! به قفسه ها نگاه کردم هرچی کتاب کهنه و قدیمی بود توی اون قفسه ها جا داده بودند ! حالا کهنگیش رو هم اگه بیخیال میشدم کتابی که مورد علاقم باشه یا اصلا به درد بخور نبود که نبود ! دلم می خواست یقه فروشنده رو بگیرم و بگم پس چرا بیخودی این همه کاغذ تخفیف فلان و بهمان به شیشه ات زدی ! فقط واسه همین چندتا کتاب این همه تخفیف تخفیف میکنی ؟ فکر نمیکنی با احساسات من بازی میکنی ! همین موقع ها بود که چند پسر نوجوون سرشون رو داخل مغازه کردند و گفتند : آقا راسته ؟ فروشنده نگاهشون کرد و گفت : نه پس شوخیه ! خندم گرفته بود ! می خواستم بگم که آره بابا سرکارید ! برید به درس و مشقتون برسید ! ولی خوب فقط سرم و انداختم پایین و رفتم بیرون !
بگذریم از تخفیف 50 درصد کذایی ! حالا که دوباره بحث کتاب پیش اومد بد نیست سراغ معرفی کتاب برم ! اما این بار دوتا کتاب ! دو کتاب از آقای حبیب احمدزاده ، اولین بار مجموعه داستان داستان های شهر جنگی از ایشون رو خوندم ، کتابی که شامل هفت یا هشت داستان کوتاه درباره جنگ بود ، و نکته ای که برایم بسیار شیرین و دوست داشتنی بود نگاه تازه آقای احمدزاده به جنگ بود ، زاویه دید جدید ! چیزی که کمتر در داستان ها و رمان های دفاع مقدس به چشم میخورد ، داستان اول یعنی ( پرعقاب ) از زاویه دید یک دیده بان است که در کمین نشسته تا سربازی عراقی را هدف بگیرد ،داستان دیدهبانی که قصد انتقام از سربازانی را دارد که شهر او را تصرف کردهاند ، کل داستان در بیست و چند دقیقه رخ میدهد ! بیست و چند دقیقه که هدف کشته شدن سرباز عراقی است که غافل از حضور دیده بان در مسیری قدم برداشته ! دیده بان در حالی که دوربین را به دست گرفته شروع به صحبت با شکار خود میکند و در تمام داستان راوی مخاطب را متقاعد میکند که مرگ و زندگی عراقی در دستان دیده بان است اما پایان داستان مخاطب را غافلگیر میکند !
همه ی داستان های این مجموعه رو دوست دارم اما پر عقاب زیباترین داستان این مجموعه بود ، داستان های دیگه این کتاب شامل : هواپیما ، چتری برای کارگردان ، سی و نه و یک اسیر ، فرار مرد جنگی ، نامه ای به خانواده و سعد و ... است که تعدادی از این داستان ها هم تبدیل به فیلم شده که معروف ترینش همون اتوبوس شب که از روی داستان سی و نه و یک اسیر ساخته شده است . آقای احمد زاده در نوشتن فیلمنامه برخی فیلم ها نیز همکاری داشته از جمله : آژانس شیشه ای ، چتری برای کارگردان ، دکل و ...
و اما دومین کتابی که از آقای احمد زاده خواندم و بسیار جذاب بود رمان شطرنج با ماشین قیامت ایشون است .حوادث این رمان در آبادان و مربوط به سه روز از محاصره این شهر توسط نیروهای عراقی است. در رمان سعی بر این شده که به گونهای متفاوت و با نگاهی فلسفی به وقایع و رخدادهای جنگ پرداخته شه. قهرمان این رمان دیدهبان نوجوان 17 سالهای است که به ناچار به جای دوست مجروحش راننده ماشین حمل غذا میشه در حالی که از این شغل ابا داره و سعی داره افراد کمتری از آن باخبر شوند. وی مأمور به انجام دیدهبانی برای عملیاتی میشه که طی آن قرار است رادار عراقی موسوم به «سامبلین» را گمراه کنند؛ راداری که آن را «ماشین قیامتساز» مینامند. وی در طی این روزها در حین ماموریتش در شغل جدید با افراد مختلفی (از جمله یک مهندس نیمه دیوانه) آشنا میشه و این آشنایی تحولی بزرگ را در او ایجاد می کنه. طی سه روز به دنبال پیچیدگیهایی که در سیر داستانی میبینیم، او آرامش کاری خود را از دست میدهد و مجبور است هم مسئول پخش غذا باشه هم به چند آدم غیرمعمول که در شهر پناه گرفتهاند، رسیدگی کنه و هم به عنوان دیدهبان برای عملیات خاصی که در پیش است، بیشتر از قبل دیدهبانی کنه.
شطرنج با ماشین قیامت برای جوانان امروزی که فقط از جنگ خون و خونریزی را میدانند و همیشه در فیلم ها کشت و کشتار بوده، بهترین فرصت است تا با فضای جنگی آشنا شوند . شطرنج با ماشین قیامت نشان میدهد جنگ است ولی همچنان زندگی ادامه دارد ، تعاملات اجتماعی در جریان است .

داشتم میرفتم سمت خاکریز که دیدم سلمان از سنگر بیرون زده و داره سمت خاکریز میره ، با عصبانیت فریاد زدم کجا ؟
نگاهی بهم انداخت و گفت : میرم پیش محمد !
کی به تو گفته بری پیش محمد ؟ زود برگرد تو سنگر !
آقا رضا تو رو خدا اجازه بدید ؟ آقا رضا ؟
همین که گفتم ! زود برگرد سنگر منتظر بی سیم باش ، هر لحظه ممکن حاجی دستوری بده .
سرش رو انداخت پایین و آروم حرکت کرد سمت سنگر !
دادم زدم : اگه بخواهی اینجوری بری تا شب هم نمیرسی !
بدون اینکه چیزی بگه یا حتی نگاهم کنه سرعتش رو بیشتر کرد و کمی بعد داخل سنگر شد .
مصطفی اومد پیشم و گفت : مرد حسابی چرا نذاشتی بره پیش محمد ؟ حاجی که خودش گفت تا غروب باید صبر کنیم ! به مصطفی نگاه کردم و گفتم :همین چند دقیقه پیش خبر دادند که محمد شهید شده !
نمیدونم چی شد که یکدفعه مصطفی افتاد رو خاک و به سنگری که سلمان اونجا بود نگاه کرد و یکدفعه فریاد زد : محمد ! محمد !
نشستم پیشش و گفتم : مصطفی جان آروم تر ! الان سلمان صدات رو میشنوه ! آروم تر !
نگاهم کرد و خندید !
عصبانی شدم و گفتم : مصطفی چرا میخندی ؟
دستش رو گذاشت رو شونه ام و گفت :میدونی محمد و سلمان چه عهدی باهم بسته بودند !
سر تکان دادم و گفتم : نه!
همین طور که اشک از چشمهاش جاری میشد گفت : اونها با هم عهد بسته بودند تو یه روز شهید بشند !
گفتم : یعنی چی ؟
گفت : یعنی من مطمئن هستم که سلمان هم امروز شهید میشه !
از حرف مصطفی خندم گرفت ، بلند شدم و لباسهام رو تکون دادم !
گفتم : مصطفی پاشو دیگه ، خوب نیست بچه ها اینجوری ببیننت !
مصطفی گفت : چند شب پیش محمد خواب دیده بود که اون و سلمان شهید شدند !
بدون توجه به حرف مصطفی گفتم : من میرم پیش سلمان ! شاید بتونم یه جوری بهش بگم چه اتفاقی برا محمد افتاده !
مصطفی گفت : خودش امروز میفهمه !
می خواست فریاد بزنم که مصطفی بسته دیگه ! بیشتر از این نگو ! که نفهمیدم چی شد که خودم رو پرت کردم زمین و دستهام رو ، رو سرم گذاشتم !
چند ثانیه بعد با صدای فریاد مصطفی به خودم اومدم !
مصطفی فریاد میزد : سلمان ! سلمان !
نگاهی به سنگر انداختم ! سنگر داشت میسوخت !
دیروز به اتفاق دوستان فیلم شکارچی شنبه رو دیدیدم ! فیلمی متفاوت ! بعدش هم کمی فیلم تحلیل شد ! تماشای فیلم و شرکت در نقد و تحلیل فیلم برای من جالب و مفید بود ، امیدوارم با نوشتن این مطلب انگیزه کافی برای تماشای فیلم رو در شما ایجاد کنم !
فیلم شکارچی شنبه ، به کارگردانی پرویز شیخ طادی است که دو سال طول کشید اکران بشه !!! یعنی سال 88 تولید و سال 90 اکران شد ! و به قول استادمون : آن هم در چه سینماهایی !
شکارچی شنبه دو سال منتظر اکران بود ! فیلمی که برای اولین بار به افشای ماهیت فکری صهیونیسم می پرداخت ، به عبارت دیگه یکی از ویژگیهایی که این فیلم را از سایر آثار متمایز کرده افشاگری های آن است ، تا جایی که بخشی از فیلم صحنه های دلخراش قتل عام مردم عادی به وسیله صهیونیست ها را نشان میدهد ، و این افشاگری تا جایی پیش رفته که شخصیت اصلی فیلم آقای علی نصیریان از دیدن فرزندش که در آمریکاست محروم شده ! «محمد قهرمانی»، تهیه کننده «شکارچی شنبه» نقل کرده بود که وقتی به استاد نصیریان گفتیم که ممکن است بازی در این فیلم برای شما مشکلاتی را به بار آورد، این بازیگر گفته بود: «من عمر خود را کرده ام و از این مشکلات واهمه زیادی ندارم.» این تهیه کننده همچنین گفته بود که عده ای به عوامل تولید شکارچی شنبه هشدار داده بودند که ممکن است حتی در خطر ترور و شهادت قرار بگیرند.
به طور خلاصه اگه بخوام بگم فیلم ماجرای کودکی است که مادرش بعد از فوت همسرش با یک فرد مسیحی ازدواج کرده و طبق قوانین حقوقی و اصرار پدربزرگ کودک را به مدت یک ماه باید پیش پدر بزرگش که یکی از سران جریان صهیونیسم است ببرد ! در این مدت پدربزرگش سعی می کند تا وی را به گونه ای تربیت کند تا ریختن خون فلسطینیان و انسان های بی گناه به بهانه رضایت خداوند برایش راحت باشد.
در سکانس پایانی فیلم، «بنیامین» طبق آموزش هایی که در آدم کشی از پدربزرگش دیده عمل می کند و خود خاخام صهیونیست ( پدربزرگ )را به قتل می رساند؛ سکانسی که می توان آن را نوعی پیش بینی درباره سرنوشت رژیم صهیونیستی دانست. فیلم «شکارچی شنبه» با این صحنه به روشنی و صراحت، آینده در انتظار رژیم صهیونیستی را ترسیم کرده است. بنیامین، دست پرورده و به بیانی بهتر، حاصل و نتیجه مکتب صهیونیسم است. کشته شدن پدربزرگ به عنوان نماد مرام و اندیشه صهیونیستی توسط دست پرورده خودش، نشانگر این موضوع است که رژیم اشغالگر قدس در نتیجه اعمال و جنایات خودش روزی به قبرستان تاریخ خواهد پیوست.
استادمون میگفتند : سینمای ایران سینمای فلجی است و برخی از افرادی که در سینما فعالیت دارند انسانهای سالمی نیستند ! که اگه این طور بود فیلم دو سال در انتظار اکران نمی موند !
البته تاخییر در اکران به مسائل سیاسی هم مربوط میشد !
در مجلس نماینده یهودیان اعتراض کرده بود که در این فیلم به روحانیت یهود اهانت شده ! نماینده کلیمیان در مجلس شورای اسلامی با انتقاد از عدم نمایش تفاوت میان صهیونیسم و یهودیت در فیلم سینمایی شکارچی شنبه خاطرنشان کرد: نباید به جای نقد صهیونیست دچار نقد یهودیت یا روحانیت یهودی شویم!
قبول داریم فیلم ایراداتی هم داشت،و مهم ترینش همین مساله ای است که نماینده کلیمیان گفته ، این که هنگام تماشای فیلم خیلی کمرنگ و آن هم در بخشی کوتاه به تفاوت صهیونیسم و یهود اشاره می شود و کارگردان باید در مناسبتهای مختلف به این مساله اشاره میکرد ، اما این رو هم باید توجه کرد که وقتی ساخت این فیلم رو به کارگردانهای مختلف پیشنهاد کردند اکثر کارگردانهای پرسابقه قبول نکردند ! متاسفانه فیلم ساپورت نشد و مورد حمایت قرار نگرفت !



من که خودم اینجوری هستم ! همیشه موقع امتحان ها خیلی هوس میکنم کتاب غیردرسی بخونم ! حالا یا به خاطر فشار درس ها یا هرچیز دیگه !! خلاصه که خیلی می چسبه !! این ترم هم قرعه به کتاب قایق راندن به اقیانوس افتاد ! کتابی که در تاریخ 5 / 8 / 90 به قفسه کتابهایم افزوده شد و طبق قضا و قدر الهی خواندنش موکول شد به زمان امتحان ها !!
کتاب هایی که درباره سفر مقام معظم رهبری به استان ها نوشته شده کم نیستند ! من هم تا حدودی آن ها را خوانده ام ، داستان سیستان رضا امیرخانی اولین کتاب در این زمینه بود که بسیار مورد استقبال قرار گرفت ، و این شروع خوب سبب شد ، این روند ( سفرنامه نویسی ) ادامه داشته باشد واز نویسندگان دیگر نیز درخواست شود در سفرها حضور داشته باشند و دست به قلم ببرند .
مدتی قبل کتاب سفرت به خیر اما از محمدرضا بایرامی که سفر رهبر به استان زنجان بود را خواندم ، کتاب نسبتا خوبی بود !! اما نه در حد انتظار !! البته آقای بایرامی نویسنده بسیار توانایی هستند که آثار بسیار خوبی از ایشان منتشر شده از جمله داستان دشت شقایق که فکر میکنم موفق ترین کتاب ایشان باشد ، من که از خواندنش لذت بردم .
راستش بعد از خواندن سیستان فکر نمیکردم دیگه کتابی به اون زیبایی نوشته بشه ! اما حالا فکر میکنم کتاب قایق راندن به اقیانوس زیباترین و بهترین کتابی است که خوانده ام !! طبق رده بندی ای که قبلا برای نویسنده های مورد علاقه ام کرده بودم آقای امیرخانی در رتبه اول و حجت الاسلام و المسلمین مظفر سالاری در رتبه سوم بودند ! اما حالا تجدید نظر میکنم و اعلام میکنم آقای سالاری در رتبه اول جدول قرار میگیرند !! و آقای امیرخانی رتبه دوم ! و لذا جدولم به کلی بهم میریزد !!! توی این هفته اونقدر عاشق این کتاب شدم که از دیدن کتاب هم لذت میبرم !!
آقای سالاری از جمله نویسنده های مهجوری هستند که توانایی های بسیار تحسین برانگیزی دارند ! مخصوصا تشبیهات زیبای ایشان !
مثال :از اتاق بیرون رفت و برای چندمین بار از پنجره های هال، که رو به حیاط بالا بود ، به قاچی از آسمان که سهم خانواده اش بود نگاه کرد . آسمانی که می رفت اندک اندک روشنایی به خود بگیرد ، در خیال او مانند چای پر رنگ ته لیوان بود که آن را زیر باریکه ای از آب شیر سماور گرفته باشند .
تا آنجایی که دقت کردم اکثر افرادی که یک کتاب از آقای سالاری می خوانند جذب قلم ایشان میشوند ، من هم یکی از این افراد هستم ! اولین بار کتاب نیمه شبی در حله از ایشان را خواندم ! درست شب امتحان ! رها کردن کتاب امر غیرممکنی بود ! بعدها کتاب گشایش داستان که درباره داستان نویسی بود خواندم ،و لذا از طرفداران ایشان شدم !!
کتاب قایق راندن به اقیانوس ویژگیها و امتیازهای زیادی دارد که من کم سواد نمی توانم درباره اش صحبت کنم ، اما آنچه بسیار واضح بود ، اطلاعاتی بود که کتاب در اختیار خواننده قرار می داد ! مثلا بخشهایی که بیانات رهبر درباره شهید صدوقی را آورده است .
مثال : سال 57 وقتی از تبعید خلاص شدیم ، من در مسیر مشهد به یزد آمدم تا سری به آقای صدوقی بزنم . به یزد که رسیدم ، اوضاع را جور دیگری دیدم . انگار یزد یک کشور دیگری است که حاکم و فرمانروایش آقای صدوقی است و تمام امور مردم را اداره می کند.... آن جا بود که دیدم رهبری یعنی این . مفهوم رهبری را در عمل مجسم دیدم . دیدم تمام امور مردم به ایشان ارجاع می شود و ایشان در هر مسئله ای یک نظر و رای قاطعی ابراز می کند . هیچ چیزی به تردید و نمی دانم و سکوت و مانند این ها برگزار نمی شد. خدا لعنت کند ایادی آمریکایی منافقین را که این شخصیت عزیز را از مردم ایران گرفتند. از دست رفتن ایشان یک ضایعه بزرگ و یک رخنه بود در دین ....
پایین نوشت : دیروز توفیق پیدا کردیم به همراه دوستان به مناسبت 19 دی به بیت رهبری بریم و رهبر عزیزم را از نزدیک ببینم ، راستش زیباترین و به یاد ماندنی ترین خاطرات من متعلق به دیدارهایی است که با رهبر داشته ام ، بهترین آنها مربوط به سال گذشته است ، دهه ای که ایشان به قم آمدند و پرهیجان ترینش مربوط به 14 خرداد 89 است !!!
فکر میکنم سخت ترین روزهای تحصیلی رو دارم پشت سر میذارم ! فقط به خاطر نوشتن یه مقاله اون قدر انرژی صرف کردم که دیگه از هرچی مقاله هست حالم بد میشه !!! همین دیروز بود که مقالم رو تموم و تقدیم استاد کردم ، چه قدر دیروز خوشحال بودم ! از این که دیگه خلاص شدم ! یه هفته تمام بین فیش های تحقیقیم می خوابیدم و زندگی میکردم ، صبح تا شب ! گاهی دیوونه میشدم و ذکر غلط کردم میگفتم ! راستش نوشتن مقاله رو دوست دارم ولی این بار به خاطر سنگینی موضوع ( انجمن حجتیه و جریان انحرافی ) داشتم کم می آوردم ! چند باری هم تصمیم گرفتم برم به استاد بگم : استاد من نمیتونم ، این کار من نیست ، من میرم سراغ یه موضوع دیگه ، یه موضوعی که این قدر فشار بهم نیاد ! الحمدلله که تموم شد فقط باید منتظر باشم نتیجه چی میشه . تو جریان نوشتن مقاله غیر از بخش علمیش به نکته های تازه ای رسیدم ، که فکر میکنم مهم ترینش امانت داری بود !! وقتهایی که پاورقی یا پی نوشت رو مشخص میکردم وقتی میدیدم تو فیشم اطلاعات ناقص نوشتم به خاطر تنبلی و اینکه مجبور نباشم باز سراغ کتابها برم و اطلاعات رو اصلاح کنم به سرم میزد یه منبع از خودم جعل کنم ! گاهی می خواستم شیطنت کنم و بیشتر مطالب رو بدون منبع ذکر کنم ! یعنی مثلا خودم نوشتم ! و خیلی کارهای غیرقانونی دیگه ! البته بیشتر این فکرها وقتی سراغم می اومد که خسته میشدم و در واقع کمی گیج ! الحمدلله که غیرتم اجازه چنین کاری رو هیچ وقت بهم نمیده ! یعنی حاضر نیستم حتی چند جمله رو که در واقع مال من نیست به خودم نسبت بدم و انشاالله که باز هم همین طور باشم .
اما خداییش چه راحت میشه حقوق دیگران رو نادیده گرفت ! خیانت کردن کار سختی نیست ! فقط کافیه یکم غفلت کنی ، فراموش کنی جهنمی و حساب کتابی درکار است ، یا اینکه جهنم رو شوخی بدونی ! و خلاصه این که چه راحت میشه سقوط کرد !
توی اربعین امام خمینی رحمه الله علیه ، یه قسمتی هست که خیلی دوستش دارم ، امام رحمه الله علیه چنین می فرمایند : « تمام آتش دوزخ و عذاب قبر و قیامت و غیر آنها را که شنیدی و قیاس کردی به آتش دنیا و عذاب دنیا ، اشتباه فهمیدی ؛ بد قیاس کردی .آتش این عالم یک امر عرضی سردی است . عذاب این عالم خیلی سهل و آسان است ؛ ادراک تو در این عالم ناقص و کوتاه است . همه ی آتشهای این عالم را جمع کنند روح انسان را نمی تواند بسوزاند ؛ آنجا آتشش علاوه بر اینکه جسم را می سوزاند روح را می سوزاند ، قلب را ذوب می کند . تمام اینها را که شنیدی و آنچه تاکنون از هر که شنیدی جهنم اعمال تو است که درآنجا حاضر می بینی که خدای تعالی می فرماید : ووجدوا ما عملوا حاضرا . یعنی « یافتند آنچه کرده بودند حاضر.» . اینجا بدگفتی به مردم ، قلب مردم را سوزانیدی، این سوزش قلب عباد خدا را خدا می داند چه عذابی دارد در آن دنیا ..... » منم این چند جمله رو به نوشته امام رحمه الله علیه اضافه میکنم !! اینجا امانت داری نکردی ، اینجا دزدی کردی ، اینجا حق دیگران رو زیر پا گذاشتی ، این ها را خدا می داند چه عذابی دارد در آن دنیا .
آنچه که باعث شد این مطلب رو بنویسم این بود که احساس کردم توی دنیای وبلاگ نویسی ، ما با چنین مشکلاتی مواجه هستیم ، یعنی خیلی از دوستان وبلاگ نویس مطالب کتابها ، مجلات و ... رو دروبلاگشون قرار میدهند بدون این که اشاره ای کنند این مطالب برای اونها نیست !!
من قبلا یه وبلاگ داشتم که متفاوت از انعکاس مطلب مینوشتم ، یعنی اینجوری عامیانه نمی نوشتم ، از قضا یه بار درباره محیط زیست مطلبی نوشتم و چند ماه بعد با کمال ناباوری دیدم یکی از وبلاگ نویسان به اسم خودش اون مطلب رو در وبلاگش قرار داده ! و چه قدر ناراحت شدم ! نه اینکه مطلب من بوده بلکه به خاطر اینکه چه راحت میشه دروغ گفت و چه راحت میشه .....