چند روز پیش به اتفاق یکی از دوستان به انتشارات سوره مهر رفتیم ، اول که وارد شدیم چند آقا مشغول تماشا و خرید کتاب بودند ، و همین شلوغی نسبی برای من و دوستم خوب بود تا با خیال راحت کتابها رو زیر و رو کنیم !! اما متاسفانه در کمتر از ده دقیقه همین چند نفر هم رفتند ! و من ماندم و دوستم و فروشنده ! و روی ما هم که زیاد !! هی کتابها رو درآوردیم و هی گذاشتیم جاش ! باز دراوردیم و باز گذاشتیم جاش ! گاهی هم درباره نویسنده بحث میکردیم ! نویسنده ی خوبی است اما ... ، این یکی کتاباش گرونه ! ، اون یکی که اصلا ازش خوشم نمیاد !! ، این یکی رو که نمیشناسم فعلا ریسک نمیکنم کتاباش رو بخرم !!! و .... فروشنده هم همین طور حیرون مونده بود که بالاخره ما کتابی میخریم یا نه !!! بالاخره چندتا کتاب انتخاب کردم و به فروشنده دادم ، خیلی خوشحال شد !! حالا یا از این جهت که از شر من و دوستم خلاص میشد ! یا از اینکه فکر نمیکرد اینقدر کتاب بخریم !!
بین کتابهایی که سوره مهر همین امسال منتشر کرده بود ، کتاب " قایق راندن به سوی اقیانوس " توجه مرا جلب کرد ، سفرنامه مقام معظم رهبری به استان یزد ، و از همه جالب تر اینکه نویسنده آقای مظفر سالاری 1هستند ، جالب از دو جهت :
1 ) ایشون متولد استان یزد هستند 2 ) سومین نویسنده مورد علاقه من هستند2 .
اگه اشتباه نکنم این کتاب باید پنجمین کتاب 3 در زمینه سفرهای مقام معظم رهبری باشه دلم می خواست توی این پست درباره این کتاب بنویسم ولی خوب هنوز خیلی زوده ! چون هنوز تمومش نکردم .
بخشی از کتاب : « مسجد حظیره در آن جمعه شب حال و هوای دیگری داشت. شاید برای اولین بار بود که گروهی از طلبههای جوان در آنجا جمع شده بودند و مانند آنکه دور سفرهای بزرگ باشند رو به روی هم نشسته و منتظر بودند تا آقا بیاید و مراسم عمامه گذاری انجام شود... آقا با محمدی گلپایگانی و صدوقی از حسینیه که به تازگی در آن سوی دیوار محراب ساخته شده بود وارد شدند. طلبهها عمامهها را برداشتند و ایستادند و دستهایی را که آزاد بود مشت کردند. - صل علی محمد، نایب مهدی آمد...»

پایین نوشت 1 :
1 - بیشتر ایشون رو با رمان " نیمه شبی در حله " می شناسند .
2 - « رضا امیرخانی ، علی موذنی ، مظفر سالاری ، محمدرضا بایرامی ، محسن مطلق ، نادر ابراهیمی و .... ».
3 - " داستان سیستان "، "سفرت بهخیر، اما..." ،"در مینودر" . یکی دیگه رو هم شنیدم ولی دقیق یادم نیست !! فک کنم " حافظ هفت " .
پایین نوشت 2 :
وقتی داشتیم برمیگشتیم با کتاب ها سوار اتوبوس شدیم ، ولی بدون کتابها پیاده شدیم !!! و بعد از پنج دقیقه ( تاکسی گیر نمیومد !! ) رفتیم دنبال اتوبوس !! راننده گفت کجا ؟ گفتیم : یه اتوبوس بود ! رنگش زرد بود ! کتابامون توش بود !! برید هرجا که اون باشه !!
بالاخره از دور دیدیمش و با سرعت غیر مجاز !!! ( دیرمون شده بود راننده طبق فعل امری که ما بکار برده بودیم مجبور بود !! ) به اتوبوس رسیدیم و کتابها رو برداشتیم !!! ( به این اتفاقی که برای من افتاد میگن پدیده آلزایمر !! )