بيش از هفت ، هشت بار بيشتر به مزار شهدا نرفته ام ، شناخت درستي نسبت به آنها ندارم ، هميشه در حسرت اين بودم که بفهمم چرا براي شهدا اين قدر ارزش قائلند ، برايم سوال بود که چرا من احساسي نسبت به آنها ندارم ، وقتي اطرافيانم را مي ديدم که با چه شور و شوقي به مزار مي رفتند ، نمي دانستم اين همه عشق براي چيست ، براي کيست ، فکر مي کردم جنگ و شهدا براي سالهاي قبل از تولد من بوده و الان تمام شده . « اينکه شهدا زنده اند ، برايم مفهومي نداشت »
اينها بخشي از سوالاتم بود که در ذهنم آشوب مي کرد، اما امروز روزي بود متفاوت ،روزي که مي توانستم به پاسخ سوالهايم برسم ، قرار بود چند شهيد گمنام را به شهر ما بياورند ، خوشحال بودم از اينکه شايد اندکي از ايثار و گذشت و شخصيت برجسته آنها را بشناسم . شور و شوقي که در وجودم احساس مي کردم لحظه ديدار را پر اضطراب کرده بود ، ترسي غريب در وجودم بود و اين ترس تعبير شد ، ترس از اينکه نکند اتفاقي بيافتد و من نتوانم به استقبال آنها بروم و شد آن که نبايد مي شد، تمام هيجاني که در وجودم بود تبديل به انبوهي از غم و غصه شد.
« نشد ، نگذاشتند ، دير رسيديم » اينها واژه هايي بود که مدام از ذهنم عبور مي کرد ، قرار بود مراسم از ساعت هشت و نيم صبح برگزار شود از سوي آموزش و پرورش مدارس شيفت صبح تعطيل شد تا دانش آموزان در اين مراسم حضور پيدا کنند اما به اصرار دبير يکي از درس ها قرار بر اين شد آن روز تا قبل از شروع مراسم به مدرسه برويم و درس هاي عقب افتاده را جبران کنيم ، ساعت هشت و نيم شد ، شيفتگي وجود يکايک بچه ها را در برگرفته بود همه منتظر بودند تا دبير به آنها اجازه خروج از کلاس را بدهد، اما ، دبير اين کار را نکرد و تمام بچه هاي کلاس را از حضور در اين مراسم باز داشت . صدا مي آمد ، صداي مردم که شهدا را بدرقه مي کردند ، صداي ناله ها مي آمد ، صداي مادران چشم انتظار که فرزندشان را فرياد مي زدند . اما ما درون قفسي بوديم و ...
بعد از گذشتن حدود سه ساعت به سرعت از کلاس خارج شديم ، اثري نبود ، مراسم به پايان رسيده بود و شهدا را برده بودند ، مکاني که براي دفن آنها در نظر گرفته شده بود ( دانشگاه آزاد ابهر ) از شهر دور بود و ما نتوانستيم به آنجا برويم . « دير رسيديم »